تبليغاتX
گام

گام

گام بردار ای دوست!به کجا؟آن با تو.گام بردار ای دوست.

دلم تنگ شده واسه اون دست های بزرگی که با یه محبت ناب مو هام رو نوازش میکرد!

واسه اون آغوش پر مهری که بی هیچ دلیلی همیشه قبولم می کرد!

هنوز وقتی صدای پاشو تصور میکنم وقتی شب از سر کارش می اومد قلبم تند تر میزنه!

هنوز طعم اون آب نبات هایی که هر وقت بچه ی خوبی میشدم واسم میخرید زیر دندونمه!

بازم روزت اومد   ای بزرگترین آرامش زندگی من!

باز هم وقت اینه که اسمتو صدا بزنم!!!

پس با تمام وجودم میگم:" بابایی خیلی دوست دارم.همیشه جات تو قلبمه.روزت مبارک"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:21  توسط maryamnezh  | 

تا حالا درد داشتی؟

دردی که باعث میشه دیگه هیچ چیزی رو جز خودت نبینی!!!

بغضی که ته گلوت رو گرفته!!!

میخوای هق هق گریه کنی ؟؟؟ 

 

مثل آسمونی که گرفته است.اما آسمون با تو یه فرقی داره!  اون نمیباره چون خدا داره به آسمون کودک یتیمی رو نشون میده که سقفش آسمون خداست!!!

آسمون خیلی دلش گرفته است اما نمی باره چون اون کودکه خیس میشه!!!  آسمون میدونه تنها کس اون کودکست!  تنها کسی که اون کودک بهش اعتماد داره. تنها سرپناه اون بچست! اون کودکه آسمون رو خیلی بزرگ و قوی میدونه!!! پس آسمون صبر میکنه تا کودک بخوابه بعد تو دل خودش بباره! همین وقتاست که ابرا می بارن!!!

 

اما تو چی؟؟؟   وقتی پر از دردی فقط خودتو می بینی!!!

خیلی راحت دل کسی رو که بهت اعتماد داشته  رو نادیده میگیری!!! تنها گریه نمیکنی!!!

تنها گریه کن!!!

 آسمونی باش!!!!!!!!!

                 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:13  توسط maryamnezh  | 

کجایند مردان بی ادعا؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:8  توسط maryamnezh  | 

 

وقتی میخوای تصمیم بگیری که نفس بکشی و تمام غم هات رو بذاری کنار و یه دل سیر بخندی به این دنیای مادی و وقتی میخوای  فراموش کنی تمام رفتن ها رو و تمام باختن ها رو و فقط درس هایی که ازشون گرفتی رو نگه داری.و دقیقا وقتی میخوای دلت رو بزرگتر کنی باز هم خیلی چیز ها مثل خوره میفتن به جونت .اما بازم این  تویی که باید یه داد بزنی و پاشی با تک تک این نا ملایمت ها بجنگی.با این که سخته و با اینکه خسته ای باید پاشی و گام برداری.کل زندگی همین دست و پنجه نرم کردن هاست.ابناست که محکت میزنه.یکی از بچه ها یه بار گفت:  "شاید قراره بعدش چیز های بیشتری ببینی"راست میگه.زندگی همین مشکلات و حل کردنشون و چیز یاد گرفتن و محکم شدنه.زندگی همین  خواستن واسه مبارزه با خودته.باید همیشه  پاشی و قدم ورداری وگر نه می پوسی.

اگه بتونی زیر بار سختی کج نشی و اگه وقتی تو دلت پر از غمه بازم بتونی سر بلند مشکلاتت رو حل کنی و اگه بتونی تو این شرایط  بازم نفس بکشی  و بتونی خودتو راست  کنی اون موقع است که می تونی داد بزنی پیروز شدی!

گام بردار ای دوست.به کجا؟آن با تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:47  توسط maryamnezh  | 

همیشه باید خندید یا نه؟

آیا اصلا قانونی در این مورد هست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 15:9  توسط maryamnezh  | 

هر چه کمتر باشیم کمتر می خندیم.شادی تقسیم نشده اندوهی است بزک شده.

شادی من کدام است اگر تمام دست ها حتی دست های نا پاک بتوانند آلوده اش کنند.

این ها جملاتی است ار یکی از  عزیز ترین کتاب های زندگیم  یعنی میرا چون عوضم کرد.

آذرین به خاطر این که این هدیه ی با ارزش رو بهم دادی ازت ممنونم.

میرا چند روز منو میرا کرد..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:42  توسط maryamnezh  | 

-من:خیلی وقتا دنبال یه چیزی می گردیم که نشونمون بده.اثباتمون کنه.بگه کی هستیم.یه چیز ثابت و پایدار .یه چیزی که همیشه باشه.یا شایدم همیشه بوده و ما ندیدیمش.

-تو:نمی دونم.

-من:به نظر تو اینجوری نیست؟

-تو:نمی دونم.هست شاید.

-من:اما فکر کن.خیلی جالبه.وجود داره.

-تو:نمی دونم.هست شاید.باید باشه؟

-من:جالبه.دوست دارم گیر بدم به این موضوع.

-تو:نمی دونم.هست شاید.باید باشه؟اگه نباشه چی؟

-من:انقدر تکرار نکن حرفاتو.هست دیگه.

-تو:نمی دونم.هست شاید.باید باشه؟اگه نباشه چی؟بودنش انقدر مهمه؟

-من:آره مهمه.نیست؟

-تو:نمی دونم.هست شاید.باید باشه؟اگه نباشه چی؟بودنش انقدر مهمه؟اصلا فرض کن هست.

-من:تکرار حرفاتو دوست ندارم.

-تو:نمی دونم.هست شاید.باید باشه؟اگه نباشه چی؟بودنش انقدر مهمه؟اصلا فرض کن هست و ....

-من:میشه این جمله های تکراری رو انقدر نگی؟

-تو:نه.چون همه این هایی که میگم کل زندگی ماست.از صبح تا شب اینا چیز هایی است که راضیمون می کنه.

-من:خب به جاش یه چیز کوتاهتر بگو.

-تو:"ن" از نمی دونم."ه" از هست شاید."ب" از باید باشه؟ "ا" از اگه نباشه چی؟ "ب" از بودنش انقدر مهمه؟ "ا" از اصلا فرض کن هست......میشه ن + ه +ب + ا + ب + ا...یعنی "نه بابا"

-من:ایول.جالبه.نه؟

-تو:نه بابا!

-من:بازم میخوای تکرار کنی؟

-تو:نه بابا!

-من:دوست ندارم این تکرار رو.

-تو:نه بابا!

-من:میشه تکرار نکنی؟

-تو:نه بابا!

-من:خواهش می کنم.

-تو:نه بابا!

-من:حسی درونت هست که تو جوابش نتونی اینو تکرار کنی؟

-تو:نه بابا!

-من:نه بابا!!!!!!!!!

.

.

.

(... و همه ما درون یک دور گیر افتاده ایم.هرکس یه جوری.)

-تو:نه بابا!

و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:6  توسط maryamnezh  | 

_من:من فقط یک چیز درباره ی خودم می دانم.من یک دختر بچه ام.همین.

نمی دو نم از کجا شروع کنم و کجا پایان بدم.اصلا حتما باید شروع کرد؟حتما پایان وجود داره؟

نمی دونم اینا همش مجهوله. من فقط یک چیز می دونم.من یک دختر بچه ام.همین.

اما میخوام شروع کنم.میخوام بگم.میخوام بنویسم.

_تو:چرا؟

_من: نمی دونم.من فقط یک چیز می دونم.من یک دختر بچه ام.همین.

_تو:چه فرقی داره وقتی آسمون بالای سرت زیر رنج رنگی جز سیاهی نداره؟رنگی جز تباهی نداره؟چه فرقی داره که تو بتونی برنج سبز (کپک زده)از دیشب مونده رو بخوری یا نه؟آیا مهمه که تو بدونی که باز میتونی بخندی یا نه؟البته فراموش نکن که نمیتونی بدونی چون تو فقط یک چیز می نی .تو یک دختر بچه ا ی.همین.

_من:نه دونستن اینا برای من مهم نیست.

_تو:پس آیا فرقی داره که بدونی آغاز و پایان هست یا نه؟اینم مثل همه ی چیزای دیگه که دونستنش برات مهم نیست.

_من:نه.مثل اونانیست.

_تو:چرا هست.

_من:نههههههههههههههههههههههههه.

_تو:چرا؟

_من:چون اولین چیزیه که فکر میکنم به دختر بچه بودنم مربوطه.یعنی به تنها چیزی که می دونم مربوطه.

_تو:پس تو میدونی که ممکنه مربوط باشه.

_من:نه.من نمیدونم .فقط حدس می زنم..چون من فقط یک چیز می دونم.من یک دختر بچه ام.همین.

_تو:تو این حس رو از کجا آوردی؟

_من:نمی دونم. من فقط یک چیز می دونم.من یک دختر بچه ام.همین.

_تو:تو به خودت دروغ میگی.تو خیلی چیز ها رو می دونی.

_من:نه.من فقط یک چی...........

_تو:به خودت دروغ نگو.

_من:نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.(سرم درد گرفت)

و...................................

_من:و تمام روز های من این جوری سپری شد.میشد.میشه.اما آیا باز هم خواهد شد؟

نمی دانم.چون من فقط یک چیز می دونم.من یک دختر بچه ام.همین.

کسی به من نمی گوید آغاز و پایان هست یا نه.به دریا می نگرم.فقط آغاز را می بینم و نه پایان را.محبت آدم ها فقط آغاز دارد و نه پایان.عمق نگاه مادرم هم همینطور.حرف زدن من فقط پایان دارد و نه هیچ آغازی.

خدا نه پایان دارد و نه آغاز .

هیچ چیز را نمی یابم که هم آغاز داشته باشد و هم پایان.هیچ چیز را محدود نمی بینم.

وااااااااااااااااااای...دیدی حتی من همین چند دقیقه پیش وقتی شروع کردم به نوشتن چیزهایی که یا آغاز ندارن یا پایان آغاز نوشتنم رو ندیدم!پس اینم فقط پایان داشت.فقط.

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!!یعنی من همه ی اینا یی رو که نوشتم می دونستم؟اصلا من نوشتن می دونستم که تونستم بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم که اینا رو میدونستم یا نه.یعنی حتی من نمیدونم که میدونم یا نه.چون من فقط یک چیز می دونم.من یک دختر بچه ام.همین..............

_تو:نه.تو هیچ چیز نمی دونی.حتی نمی دونی که یک دختر بچه ای.همین.............

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:43  توسط maryamnezh  | 

توی ایوون نشسته ام من

رو به آسمون تاریک بالای سرم خیره ام من

آسمونی که برام تا همین دیروز یه قفس بود

اما الآن می دونم که می تونم پرواز کنم

تا ته قلب همه جا

تا مرکز ستاره ها

تا پرتوی بنفش خورشید بالای سرم

تا ته موج آبی دریای این دور و برم

 

میدونم که می تونم

اما نمی دونم چرا

نمیخوام

یا شایدم نمیخوام ببینم که نمی تونم

 

میخوام برگردم به فکر دیروز خودم

اما اون نیست نه این دور و برا

اما اون نیست نه هیچ جای دیگه

 

چون خودم با دستای خودم

اونو بردم به جایی که دست این حقیقت نرسه

 

من حقیقتم؟نمیدونم

اگه باشم دست منم نمیرسه

 

اما من حقیقتم یا نه؟

نمیدونم................

 

 

 مریم نژ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:40  توسط maryamnezh  | 

امروز آخرین سه شنبه ی سال است

ما آدم ها هم چنان نفس می کشیم

می بوییم و می چشیم

و حتی لمس می کنیم

هنوز خورشیدی آن بالاست

می درخشد چون الماسی

در دل بی امید یک بچه ی تنها

در بیابانی دور

پای آن چشمه ی آب

که تمام امیدش

به لبخند آدمی است که مهری را به او هدیه دهد

بر خیز ای دوست

حتی با یک لبخند می توانی چنان قدم برداری

روی این خاک بلند

که چو بالی بی پروا

فریاد زنی

باز هم خواهم ماند

 

 

اما آیا باز هم خواهیم ماند؟

پس چنان زی که اگر سه شنبه ای دیگر نبودی

حسرت لبخند زدن را به آدمیان بر دوشت نداشته باشی

 

 

مریم نژ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:27  توسط maryamnezh  |